part17

وقتی معلم زبانت بود و...


جسیکا بطری را با قاطعیت بیشتری در دست گرفت و با حالتی قهرآلود به تهیونگ نگاه کرد. «اگه نخورم قهر می‌کنم! باید یه چیزی بخورم تا این فضا رو تحمل کنم.» او با انگشت شستش، کمی از ودکا را به سمت دهانش برد.

تهیونگ با دیدن لجبازی جسیکا، سرش را به علامت تاسف تکان داد. «باشه، باشه. تو بردی. ولی فقط یه کوچولو.» او بطری را از دست جسیکا گرفت، دو لیوان کوچک برداشت و فقط به اندازه‌ی نوک لیوان ودکا ریخت. «فقط همین.»

جسیکا با رضایت، لیوان کوچک را برداشت و آن را در یک جرعه نوشید. گرمای تندی در گلویش حس کرد و لبخندی محو روی لبانش نشست. تهیونگ با نگاهی ترکیبی از سرگرمی و کمی نگرانی به او خیره شده بود.

«حالا بهتره؟» تهیونگ پرسید.

جسیکا سرش را تکان داد و لیوان خالی را روی کانتر گذاشت. «آره. بهتره. حالا می‌تونیم حرف بزنیم؟
تهیونگ بدون اینکه بحث کند، لیوان را بالا آورد. نگاهش برای لحظه‌ای روی جسیکا ماند—همان طور که انگار می‌خواست حرفی نگوید و با این حال، مجبور شد.

«فقط… یه امتحان دیگه.» زمزمه کرد.

بعد، ودکا را سر کشید.

هوا یک‌باره عوض شد.

تهیونگ پلک‌هایش را کندتر باز و بسته کرد، یک بار سرش را تکان داد تا تعادلش بهتر شود. وقتی دوباره به جسیکا نگاه کرد، نگاهش دیگر آن قاطعیت سردِ اول را نداشت؛ نرم‌تر و بی‌قرارتر شده بود، مثل کسی که مدت‌ها چیزی را قورت داده و حالا بالاخره در حال سرریز شدنش است.

جسیکا با تردید گفت: «تهیونگ… تو آروم باش. زیادش نکن.»


او اما فقط خندید—خنده‌ای کوتاه، نه از سر شادی، از سر شوخی تلخِ خودش.

«دختر…» تهیونگ آرام، شمرده حرف زد. «دختر تو خیلی خوش فرمی… خیلی خفنی.»

جمله را که گفت، انگار خودش هم از شدت صراحتش جا خورد. بعد با دستش به شقیقه‌اش لمس کوچکی زد و ادامه داد:

«من… مجذوبت شدم، جسیکا. از همون اول. ولی همیشه… همیشه خودم رو مجبور می‌کردم همون نقش رو بازی کنم.»

جسیکا یک قدم عقب نرفت، اما نگاهش محکم شد. «تهیونگ، می‌دونم چی می‌گی… ولی مستی قاطی می‌کنه. من نمی‌خوام این چیزها نصفه و از روی حالت باشه.»



تهیونگ همان‌طور که کمی به خودش تکیه داده بود، سرش را بالا آورد. نور پشت سرش صورتش را نرم می‌کرد و در عین حال، حقیقتی را که نمی‌خواست بپذیرد، واضح‌تر نشان می‌داد.

«قهر می‌کنی؟» با شیطنتِ کودکانه پرسید.

بعد سریع‌تر از چیزی که انتظار می‌رفت، جدی شد: «ولی… تو حق داری مرز داشته باشی.»

جسیکا نفسش را بیرون داد، لیوان را از روی میز برداشت و یک لیوان آب هم کنارش گذاشت. «باشه. حرف می‌زنی، ولی آب می‌خوری و آروم می‌شی. بعد… حرف واقعی رو.»

تهیونگ به لیوان آب نگاه کرد، بعد به جسیکا. لبخند نیمه‌جانش برگشت.

«باشه…» گفت. «ولی فقط بدون… من مجذوبم. خیلی.»


ابسسد این پارت شید🫦🫀
شرط پارت بعد بالای ۳۰
#تهیونگ#فیک#فیکشن#فیکشن_تهیونگ
دیدگاه ها (۲۱)

part18

فالوشه گایز

part16

part13

part3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط